بنر

داستان کوتاه

چهارشنبه ، 12 بهمن 1390 ، 05:48 Alireza
چاپ

روز ها گذت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

Tags:
ادامه مطلب...
 
چهارشنبه ، 14 دی 1390 ، 09:38 Alireza
چاپ

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ادامه مطلب...
 
شنبه ، 3 دی 1390 ، 08:37 Alireza
چاپ

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی

ادامه مطلب...
 
سه شنبه ، 8 آذر 1390 ، 10:03 Alireza
چاپ

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.

ادامه مطلب...
 
يكشنبه ، 1 آبان 1390 ، 06:01 Alireza
چاپ

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار

Tags:
ادامه مطلب...
 

صفحه 1 از 58

<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>
You are here:   Homeسرگرمیداستان کوتاه
| + -