بنر

داستان کوتاه

سه شنبه ، 2 خرداد 1391 ، 07:19 Alireza
چاپ

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت

ادامه مطلب...
 
سه شنبه ، 2 خرداد 1391 ، 05:52 Alireza
چاپ

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

ادامه مطلب...
 
يكشنبه ، 23 بهمن 1390 ، 06:10 Alireza
چاپ

یکی از دوستام با یه دختر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه، دختره هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!!

ادامه مطلب...
 
چهارشنبه ، 12 بهمن 1390 ، 05:48 Alireza
چاپ

روز ها گذت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

Tags:
ادامه مطلب...
 
چهارشنبه ، 14 دی 1390 ، 09:38 Alireza
چاپ

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ادامه مطلب...
 

صفحه 1 از 59

<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

جدیدترین داستان های کوتاه

You are here:   Homeداستان کوتاه
| + -