
گفتوگو با مردي كه در خيابان جواني را كشت. درست زماني كه هاشم داشت براي زندگي آيندهاش نقشه ميكشيد و ميخواست ازدواج كند اتفاقي افتاد كه زندگياش را دگرگون كرد. اين جوان حالا به جرم قتل در زندان است و
مجازات قصاص در انتظار اوست. هاشم ميگويد بدون اينكه عمدي داشته باشد مرتكب قتل شده است.
او كه در شعبه 113 دادگاه كيفري استان تهران محاكمه شده در مورد اينكه چه اتفاقي افتاد كه زندگياش اينطور دگرگون شد، توضيح ميدهد.
تو متهم هستي جواني را به قتل رساندهاي. چرا اين كار را كردي. او را ميشناختي؟
قبول دارم كه مرتكب قتل شدهام، اما فقط يك حادثه بود من قصد كشتن كسي را نداشتم. مقتول را هم نميشناختم. او به من حمله كرد و من مجبور شدم از خودم دفاع كنم.
چرا با هم درگير شديد؟
مقتول به من حمله كرد. او فكر ميكرد من به دوستش متلك گفتم، اما اينطور نبود. آن دختر بيخود داد و فرياد كرد.
چرا آن دختر چنين كاري كرد؟
نميدانم. شايد از چيزي ناراحت بود و ميخواست سر من خالي كند من هيچ حرفي به او نزدم.
چرا به مقتول توضيح ندادي كه چه اتفاقي افتاده است؟
خواستم به او توضيح دهم، اما امان نداد و به من حمله كرد، من هم مجبور شدم از خودم دفاع كنم.
همان دختر مدعيشده تو به او گفتهاي بداخلاق؟
من چنين حرفي به او نزدم. با خواهرم صحبت ميكردم كه كلمه بداخلاق را به كار بردم، او فكر كرد من با او هستم عصباني شد و فحاشي كرد.
از اول ماجرا توضيح بده چه اتفاقي افتاد؟
داشتم با خواهرم صحبت ميكردم. او در شهرمان براي من دختري پيدا كرده بود و قرار بود من با آن دختر صحبت كنم. آن دختر گفته بود كه حتما بايد من را ببيند، اما من حاضر نشدم به ديدنش بروم و به خواهرم گفتم كه به او بگو من بداخلاق هستم و نميتوانيم با هم ازدواج كنيم.
چرا به خواهرت چنين چيزي گفتي؟
چون اگر ميرفتم كارم را از دست ميدادم و نميتوانستم دوباره شغلي مناسب پيدا كنم.
خب چرا آن دختر ناراحت شده بود؟
وقتي من به خواهرم گفتم كه بگو من بداخلاق هستم در همين لحظه دختري از كنارم رد شد و فكر كردم من با او هستم. بعدها شنيدم كه او قبل از درگيري با من با دوست پسرش دعوا كرده و همين موضوع او را ناراحت كرده بود.
چه برخوردي با آن دختر داشتي؟
وقتي به من گفت چرا متلك ميگويي گفتم خانم برو دنبال شر نگرد، من كجا متلك گفتم. من كه كاري با تو نداشتم.
پس چرا با هم درگير شديد؟
او چك محكمي به من زد و من هم چك محكمي به او زدم و با هم درگير شديم. و مقتول وارد دعوا شد.
مقتول و دختر جوان با هم نسبتي داشتند؟
در آن موقع كه نميدانستم، اما بعد فهميدم كه با هم رابطه داشتهاند. از شانس بد من همان موقع هم با هم دعوا كرده بودند.
آن دختر گفته است تو ديدهاي كه آنها با هم دعوا كردهاند؟
نه من نديدم و نميدانم كه چه شده بود. در حال خودم بودم و داشتم با خواهرم جروبحث ميكردم و متوجه اطرافم نبودم.
كسي آن اطراف نبود كه شما را از هم جدا كند؟
درگيري ما 2 مرحله داشت. در مرحله اول ما درگير شديم و مردم ما را جدا كردند، اما در مرحله دوم دوباره مقتول سررسيد و من را زد من هم يك چاقو برداشتم و او را زدم.
همان موقع هم بازداشت شدم.
چاقو را از كجا آورده بودي؟
مردي چاقو فروش در آن اطراف داشت چاقو ميفروخت، من هم يكدفعه خم شدم و يك چاقو برداشتم و به سمت مقتول رفتم.
بعد از اينكه زخمي شد چه كردي؟
من كه خيلي ترسيده بودم، همانجا ايستادم، اما مردم او را به بيمارستان رساندند كه در راه جان داد.
آن دختر كه در خيابان با تو درگير شده بود از آمدن به اداره آگاهي سرباز زده بود، چرا؟
بله اول نميخواست بيايد، اما وقتي متوجه شد كه ماموران او را شناسايي كردهاند، آمد. آن طوري كه ما بعدها متوجه شديم آن دختر شوهر داشته و با مقتول هم دوست شده بود.
آن روز مقتول به او گفته اگر به خواستههايش توجه نكند خودكشي ميكند و آنها با هم دعواي مفصلي كرده بودند. چون خودش هم مشكل داشت، نميخواست خانوادهاش در جريان قرار بگيرند و به اداره آگاهي نميآمد.
به هر حال تو مقتول را با چاقو زده بودي، چرا كمك نكردي او را به بيمارستان ببرند شايد با اين كارت حالا ميتوانستي از اولياي دم رضايت بگيري؟
من خيلي ترسيده بودم، شوكه شده بودم و نميدانستم چه كار كنم. مردم زياد بودند. عدهاي من را گرفته بودند كه فرار نكنم، عدهاي هم داشتند به مقتول كمك ميكردند.
در تهران تنها زندگي ميكردي؟
بله تنها بودم و خانوادهام با من نبودند. آنها ميخواستند من ازدواج كنم براي اين كه تنها نباشم. آن روز هم همان طور كه گفتم داشتم در مورد دختري كه با او قرار ازدواج گذاشته بودند با خواهرم صحبت ميكردم.
شغلت چه بود كه نميخواستي تركش كني؟
من خياط هستم. تازه در كارم جا افتاده بودم و صاحبكارم حقوقم را زياد كرده بود. به همين خاطر هم نميخواستم اين موقعيت خوب را از دست بدهم. برايم سخت بود كه دوباره كار خوبي پيدا كنم. من سالها كار كردم تا به اينجا رسيدم. تازه زندگيام داشت جان ميگرفت كه اين طور شد.
از سرنوشت دختري كه قرار بود با هم ازدواج كنيد خبر داري؟
نه نميدانم كجاست و چه ميكند، بعد از اين ماجرا خانوادهام به او گفته بودند كه خودش را معطل من نكند و اگر فرصت ازدواج دارد، ازدواج كند.
به نظر ميرسد تنها راه، رضايت باشد. اقدامي كردهاي؟
البته در پروندهام آمده است كه دچار بيماري روحي هستم و افسردگي هم دارم. وكيلم ميگويد اين درصد از بيماري نميتواند در راي پرونده تاثيرگذار باشد.
خودت را درمان كردهاي؟
مدتي دارو مصرف ميكردم، اما به خاطر اينكه نميتوانستم هزينه درمان را بدهم رهايش كردم.
به هر حال تنها راه، رضايت است. اقدامي كردهاي؟
بله آن طور كه همه ميگويند تنها راه اين است كه رضايت بگيرم. خودم كه نميتوانم كاري بكنم و خانوادهام بايد اين كار را بكنند. آنها هم منتظر راي دادگاه هستند.
آنها كجا زندگي ميكنند؟
قبلا در شهر خودمان بودند، اما از وقتي اين اتفاق افتاده است به تهران آمدهاند كه شايد بتوانند كمكم كنند. پدر و مادرم تصميم گرفتهاند به سراغ اولياي دم بروند تا شايد بتوانند رضايت بگيرند، اما آن طور كه اولياي دم در دادگاه، خود را مصمم نشان دادند من فكر نميكنم بتوانند رضايت بگيرند.
اگر اوليايدم ديه بخواهند ميتواني آن را تامين كني؟
من و خانوادهام فقير هستيم و زندگي خوبي نداريم، اما پدرم ميگويد همه دارايياش را ميفروشد تا بتواند به من كمك كند و ديه را بپردازد، اما اوليايدم نگفتهاند كه ديه را قبول ميكنند و روي قصاص پافشاري ميكنند.
روزهايت را در زندان چطور ميگذراني؟
خيلي سخت ميگذرد، روز را به سختي شب ميكنم، درست در زماني كه زندگيام داشت سر و سامان ميگرفت به زندان افتادم و دوباره سختيهاي من شروع شد.
بيماريام دوباره برگشته و براي اين كه آرام شوم به من داروي اعصاب ميدهند و دكترها مرتب من را چك ميكنند. خانوادهام هم آواره شدهاند. نميدانم كه چه بايد بكنم. هيچ آيندهاي براي خودم متصور نيستم.
با اولياي دم حرفي داري؟
به آنها تسليت ميگويم و خواهش ميكنم من را ببخشند. به خدا من قصدي براي اين كار نداشتم. اصلا او را نميشناختم. اگر آن دختر سر و صدا نميكرد دعوا به پا نميشد. قسم ميخورم كه تنبيه شدم، درخواست دارم من را در اين كابوس نگذارند و مرا ببخشند. روزهاي خيلي سختي را ميگذرانم. در زندان بودن خيلي سخت است. خصوصا اين كه بداني هيچوقت از اين كابوس خارج نميشوي و آخرين چيزي كه در زندگيات ميبيني طناب دار است. من از مادر مقتول ميخواهم كه به مادرم رحم كند و سختي كه خودش كشيده با قصاص من به او تحميل نكند. قول ميدهم براي هميشه از اين شهر بروم و ديگر جلوي چشم آنها ديده نشوم. فقط من را ببخشند. پسر آنها كشته شد، آنها غم از دست دادن بچهشان را دارند، اما مادر من زجر بيشتري ميكشد او هر روز منتظر تلفني است كه به او بگويند بيا و براي آخرين بار فرزندت را ببين. اين درد بزرگي است و خيلي سختتر است. شرايط من از همه بدتر است هر ثانيه بيشتر به مرگ نزديك ميشوم. از آنها خواهش مي كنم من را از اين كابوس نجات دهند و ببخشند.
مرجان لقايي